https://www.youtube.com/watch?v=Fc7XWW_Ehb8
در مراسم جایزه نوبل چند سال پیش، Aurora نمایشی داشت که با آنچه به طور معمول از مراسمهای اینچنین انتظار میرود متفاوت بود.
جایزه نوبل جایزهای است که نتیجهی مدت زیادی از یک فعالیت متمرکز که نتیجهای تاثیر گذار داشته است و انتظار میرود که
موسیقیای که برای این مراسم انتخاب میشود موسیقی فرهیختهای باشد. سمفونیهای پیچیده و با نام و نشان
ولی موسیقی Aurora، که در آن زمان کمتر از 20 سال سن داشت موسیقی مدرنی بود که با آنچه گفته شد متفاوت بود.
موسیقی که در آن از خوابی که در 7 سالگی دیده بود صحبت میکند. و به این جا میرسد که میگوید "هیچ کس نمیداند"
کمیبرای من عجیب بود که همچین موسیقیای برای همچنین مراسمیانتخاب شود.
چرا که موسیقی باید انعکاس آنچه در حال اتفاق است باشد.
ولی بعد با خودم فکر کردم و فکرهایم را کنار هم گذاشتم
چگونه است قبل از این که یک نوزاد درگیر جزییات و محدودیات این دنیا شود؟
آگاهیای که از آن صحبت میکنم شبیه نور سفیدی است که هنوز به منشور برخورد نکرده است تا شکسته شود به رنگهای مختلف
احساسات اولیه
احساساتی مثل احساس تو خالی بودن و نیاز به غذا. گرسنگی پیش از آگاهی به داشتن بدن
مفاهیم اولیه
مفاهیمیمثل دوگانه بودن تجربه. داشتن درون متمرکز و بیرون تکرار شونده.
ارتباطات اولیه
ارتیاطاتی مثل فهماندن این که نیازی به یک موجود خارجی است که نیاز ما را برطرف کند. تقلا کردن و اعتماد به این که جوابی دریافت خواهد شد.
پیچیده است
و کم کم انسان در خودش تغییر میکند و به مفاهیم گستردهی بیرون متصل میشود و جزیی تر میشود
جزیی تر میشود در دامنهای که برای تعریف شده است و در دنیای بیرون به صورت مرئی وجود دارد و از آن صحبت میشود.
الکترونها، کوآنتوم، فیزیک ذرات
مفاهیمیکه سنگ بنای آفرینش را با کاشیهایی پر میکنند
که در کنار هم این تصویر یکنواخت را میپوشانند
و برچسبهایی بر آن میزنند که آن را بهتر از آنچه که هست میکند
چیزی که قابل هضم برای ذهن باشد
چه چیزی بهتر از یک گاو است؟ استیکی که قابل خوردن باشد؟
این دور شدنها برای من در تضاد با طبیعت است
ولی طبیعی است که دور شویم
برای ذهن قانع کننده است که دور شود
ذهنی که بالاترین آرزویش میتواند این باشد که
نیازی به بدن نداشته باشد
تا به هرچه میخواهد فکر کند
بدون این که نیازی به تامین نیازهای بدن باشد
آرزوی ذهن کودکانه این است تا هر کاری که میخواهد انجام دهد