loading...

نوشته های من تنها

:)

بازدید : 173
سه شنبه 5 خرداد 1399 زمان : 19:24

سلام

دیشب شب جالبی بود که میخوام باهاتون به اشتراک بزارم.

اگه کانال یوتیوب رو دنبال کنید، احتمالا خبر دارید که عید فطر برنامه‌ی اسید با دوستم داریم.

برای این که کجا انجامش بدیم خیلی فکر کردم و نهایتا یه قبرستون پیدا کردم که بغلش یه جنگل باشه. چون میخواستم هم زیارت مرده‌ها باشه هم این که شاید روحی چیزی رو اسید دیدیم چون چشم سوم آدم رو عین دروازه استقلال باز میکنه. (استقلالی نیستم :) اصلا فوتبالی نیستم ولی میخورد به جمله) و نمیدونم با این دوز حدود 170 میکرو گرم چقدر قراره باز بشه و چقدر چیز میبینیم، ولی خب امتحانش بی ضرره. (انشاالله) دوم این که میخواستم نزدیک جنگل باشه چون طبیعت انرژی مثبت زیادی داره و چاکرای تاج رو هم باز میکنه که آدم رو به عالم بالا وصل تر میکنه. حالا اگه تو محیطی باشیم که انرژیش خیلی خوبه (نزدیک درختا و طبیعت) احتمال به چپ رفتن تریپ کمتر میشه. اگه یه روجی چیزی دنبالمونم کرد میتونیم فرار کنیم تو جنگل :))

دوستم به عنوان کار پاره وقت یه جایی رو تمیز میکنه هر آخر هفته و منم باهاش میرم. که یکم بیشتر پول دربیاره. 3 ساعت کاره که دو نفره 1.5 ساعته تمومه. ساعت 10 اینا رفتیم به سمت اونجا و تمیز کردیم،

ساعت 12 با دوستم و حسن که قراره عید فطر حواسش به ما باشه رفتیم قبرستون. در واقع قسمت شد بریم چون نزدیک محل کارش بود. پیاده شدیم و من و دوستم رفتیم تا تهش که ببینیم چخبره. که خداروشکر خبری نبود. یکم بغل قبرا دراز کشیدیم و آسمون پر ستاره رو دیدیم. چون قبرستونش خیلی بیرون از شهره. خیلی هم کوچیکه. فاتحه هم خوندیم. و جالبه که چند تا ذکر چقدر میتونه آدم رو تو ترس از ناشناخته‌هاش کمک کنه. وقتی وسط قبرا بودیم و تاریک بود یه نور سبز دیدیم تهه قبرستون که کم و زیاد میشد، رفتیم سمتش و دیدیم بالا چند تا از قبرا چراغایی گذاشتن که یه پنل خورشیدی کوچیک داره و شب نور و رنگش کم و زیاد میشه. ولی خب اون اولش که یکم دلهره داشتم ازین موضوع ناشناخته، حواسم بود که خدا با کسایی که میترسن هست و این قوت قلب بود. یه فکر جزیی میتونه ترس رو نابود کنه! جالبه!

تیک رفتن به قبرستون ساعت 12 شب رو هم زدیم و

بعد اون دوست سوم پیشنهاد داد که بریم 45 کیلومتر از شهر دور بشیم و بریم یه جای خیلی تاریک. یه جایی رفتیم که فقط درخت بود و ستاره.

یه سنگ پیدا کردیم و روش آتیش روشن کردیم. و زیر انداز انداختیم و نیم ساعتی ستاره‌ها رو میدیدیم. اگه همه‌ی آدمای دنیا اون ستاره‌ها رو میتونستن ببینن دنیا خیلی جای بهتری میشد. و چقدر خوبه که تو ایران کویر داریم که 10 برابر بیشتر میشه توش ستاره دید.

صدای جنگله:

صدای آتیش و جنگل!

این حسن هم (دوست سوم) سلیقه اش خوبه و تونست با گوشیش یه عکسای جالبی بگیره: (5 ثانیه نوردهی)

و این یکی که توش زحل و مشتری دیده میشن. فکر کنم مشتری پر نور تره باید باشه:

در نهایت هم حدود 3.5 رسیدیم خونه و قسمت شد که دیشب برای افطار فقط یه فنجون شیر و نصفه نون و دو تا خرما بخوریم که هدفمون کامل شد. البته یه لیوان چای ترش و یه لیوانم قهوه (که مزه همه‌ی مواد شیمیایی جدول مندلیف رو با هم میداد) هم خوردم. ولی کالری چندانی ندارن و خوشحالم ازین بابت.

آخ الان یادم اومد برگشتنی قبل سپیده دم یه کیت کت دوتایی کوچیک ذوب شده تو ماشین پیدا شد که نصف کردیم. اون خرابش کرد فکر کنم :))

طراحی سایت و معرفی خدمات در آن

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 15
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 102
  • بازدید کننده امروز : 103
  • باردید دیروز : 7
  • بازدید کننده دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 241
  • بازدید ماه : 164
  • بازدید سال : 5507
  • بازدید کلی : 8171
  • کدهای اختصاصی