loading...

نوشته های من تنها

:)

بازدید : 144
جمعه 8 خرداد 1399 زمان : 0:23

سلام

خدا وقتی آدم و حوا میوه‌ی درخت ممنوعه رو خوردن سه نفر رو فرستاد زمین.

آدم، حوا، لوسیفر یا همون شیطان

حالا شیطان کی بود؟ شیطان یکی از فرشته‌های خدا بود.

سوالی که پیش میاد اینه که چجوری یک فرشته میتونه بد باشه؟ چجوری میتونه یک فرشته که از گناه کردن منزه و معصوم هست میتونه بد باشه؟

جواب اینه که نمیتونه.

وقتی شیطان متوجه شدش که نقشش اینه که بالای جهنم وایسه، و برای جهنم برگ و چوب بیاره تا آتیشش خاموش نشه،

وقتی که دید که برگ و چوبی که میسوزونه، از خاکی اومده که جسد آدم‌هایی بوده که راهی که خدا گفته بود رو نرفتن،

داشت نگاه به وسط جهنم میکرد و چشماش گرد شده بود.

دید کسایی که کار بد میکردن، جدی جدی افتادن تو جهنم و دید که جهتم رو خودش روشن کرده.به حال خودش و اونا گریه اش گرفت و گفت خدابیامرزتتون... وعده خدا حق بود.

شیطان معصوم بود و شگفت زده و ناراحت شد وقتی دید که نقشش عذاب دادنه. انگار تو کار انجام شده گذاشتتش. آتیشی که صبح خدا گفته بود روشن کن، الان آتیش جهنم شده بود و شیطان راه دیگه‌‌‌ای نداشت. جهنم رو روشن کرده بود.

دید که توی روز قیامت، نقشش اینه که کل بهشت رو ببینه و همه‌ی فرشته‌ها رو ببینه که توی بهشت هستن، ولی خودش مسئول سوزوندن این آدما باشه.

حتی داشت میدید که بعضی آدما هستن که به شکل پشه و کرم در اومدن. اینم خدا وعده داده بود. رو بعضی چوبایی که میورد سوسک و کرم بود ولی خدا حواسش رو پرت میکرد که نبینه چی کار داره میکنه. چون شیطان بیگناهه و خدا میخواد این صحنه رو ببینه. نباید شیطان احساس گناه کنه.

پشه‌ها خودشون دور آتیش جهنم و شیطان میچرخیدن و شیطان رو نیش میزدن. برای همین نیاز داشت که آتیش رو روشن نگه داره شاید این پشهها از دود جهنم فرار کنن. مشکل اینجا بود که تا دود کم میشد باید بیشتر آتیش میورد تا بلکه آتیش کمتر بشه و کمتر نیشش بزنن. پشه‌ها راهشون رو پیدا میکردن که نیش بزنن.

اصلا نمیخواست سوختن سوسک‌ها رو ببینه. و پشه رو روی بدنش نمیکشت.

نگاه به پدرش کرد، که خدا بود. گفت پدر، من نمیتونم این کارو کنم.

دستش رو گرفته بود جلوی چشماش که به آتیش نگاهش نیفته.

به خدا میگفت که نمیتونم. بخدا نمیتونم بسوزونم.

خدا به شکل روح یه آدم خوب در اومد و به شیطان گفت اینا منو اذیت کردن. اینایی که اینجا تبدیل به سوسک و پشه شدن، منو خیلی اذیت کردن. شیطان منزهه و منطقی. عدالت خدا حکم میکنه که یه نفر باید بالای آتیش جهنم وایسه.

خدا اون بغل وایساده بود و میگفت این وعده منه، بسوزونشون. من میخوام سوختنشون رو ببینم و سوزوندن رو از بدن تو حس کنم.

وقتی شیطان التماس خدا رو دید، فهمید که مجبوره توی بهشت خدا یه آتیش رو زنده نگه داره و تا آخر زمان.

وقتی خدا دید که فرشته‌ی بی گناهش پذیرفته که بد ترین نقش رو بپذیره بهش گفت خب دیگه بسه. دیگه لازم نیست ناراحت باشی، یه کاری میکنم که از عذاب دادن لذت ببری و بزار بهت نشون بدم.

شیطان خدمتکار خدا بود و خدا هوای خدمت کار‌هاش رو داره.

رفت این آهنگ رو گذاشت:

https://soundcloud.com/autoinetobeat/chimera

به شیطان، سادیست بودن رو یاد داد. شیطان از آزار رسوندن به خودش حالا میتونست لذت ببره. چون بخاطر خدا درد میکشید.

رفت توی وجود شیطان و بهش نشون داد که میتونه آتیش رو کنترل کنه.

بهش نشون داد چجوری با آتیش حرف بزنه.

بهش نشون داد که دست‌هاش دست‌های خداییه. بهش گفت دستاتو اینجوری کن:

شیطان دستشو اینجوری کرد و وقتی جلوی آتیش میگرفتش میتونست با اشاره این انگشت اشاره اش به آتیش، آتیش رو روشن تر کنه. میتونستن با دوتا انگشت کوچیکه و بغل کوچیکه آتیش رو تنظیم کنه.

تو دست خدا، یک انگشت که اشاره کنه و انگشت شصت و انگشت وسطیه که انگشت اشاره رو همراهی کنن تو اشاره کردنش. لوسیفر و عیسی که خدا رو همراهی کردن توی داستان خلقت. لوسیفر انگشت وسطیه بود و عیسی انگشت شصت خدا. انگشت اشاره هم یه نفر دیگه بود که خیلی طول کشید تا بیاد. محمد بود.

خلاصه که دست خداییش رو به شیطان یاد داد. خدا بهش گفت که بزار پشه‌ها نیشت بزنن. شیطان گذاشت پشه‌هایی که آدمای بد بودن نیشش بزنن.

خدا بهش نشون داد که میتونه از درد کشیدن این نیش‌ها لذت ببره.

بعد بهش گفت حالا برقص دور آتیش. وقتی میرقصی پشه‌ها نمیتونن روت بشینن. وقتی میرقصی اونایی که تو قعر جهنمن از تو جهنم بالا رو نگاه میکنن و با دیدن رقص تو بیشتر میسوزن.

بعد به شیطان گفت حالا سر آتیش بشین و دستات رو نزدیک آتیش کن، میخوام برم تو وجودت و از طریق تو حس کنم که چقدر داغه. چون شیطان رو سادیست کرده بود شیطان از این کار لذت میبرد.

شیطان دید که نه، بد هم نیست. داشت از عذاب دادن خوشش میومد.

خدا گفت صبر کن، برات بیشتر دارم.

یه سر خدا رفت یه چرخی بزنه و وقتی نبود شیطان دوباره به خود بیگنهاش برگشت. شروع کرد بالای جهنم گریه کرد.

چوبای جهنم رو کنار میزد تا شاید یکی رو بتونه نجات بده. شاید یه سوسکی چیزی اون وسط هنوز نسوخته باشه. ولی نمیتونست پیدا کنه چیزی. با یه جوب هی هیزم‌ها رو اینور اونور میکرد. بعضی وقتا یکی پیدا میشد که میشد نجاتش داد ولی خیلی وقتا اینجوری بود که تا میومد درشون بیاره یه اتفاقی میفتاد که میفتادن تو آتیش.

شیطان گریه میکرد و خدا برگشت.

خدا هیچ وقت نرفته بود، فقط میخواست عفو خودش رو بالای جهنم رو از بدن شیطان تجربه کنه.

خدا گفت که یه تعداد آدم هستن که براشون یه برنامه خاصی دارم. یه تیکه ذغال بردار و صورتت رو سیاه کن. شیطان صورتش رو سیاه کرد. دور چشماش رو سیاه کرد. نمیدونست داره شبیه کی میشه ولی اعتماد میکرد و میرفت جلو. خدا چند روز پیش بهش یه پلاک داده بود.

شیطان یادش نبود که این رو گردنش آویزونه. عکس مولا علی روی پلاک بود.

خدا رفت و این آهنگ رو گذاشت:

https://soundcloud.com/salek90/sky-lord-moslims-azan-210bpm-demo

گفت که بالای آتیش بشین و آتیش رو داغش کن. داغش کن و دستت رو بگیر جلوش. بزار گرماش رو از بدنت حس کنم. با این آهنگه، شیطان انرژی میگرفت و به خدا گفت ببین، میتونم حتی انقدر دستم رو نزدیک کنم که تاول بزنه. خدا گفت میدونم ولی نکن. نمیخوام بدنت آسیبی ببینه.

شیطان یه تیکه چوب که سرش سرخ بود رو برداشت گفت میخوای بزارمش رو زبونم؟ تا نوک زبونش برد ولی خدا دستش رو متوقف کرد. گفت نه نمیخوام به بدنت آسیب بزنی.

گفت لباستو در بیار بزار پشه‌ها نیشت بزنن. میخوام بدنت قرمز بشه. میخوام بدن و صورتت ورم کنه. شیطان تیشرت سیاهش رو در اورد و نشست پای آتیش.

پشه‌ها نیشش زدن.

گفت حالا که نیشت زدن پاشو دور آتیش طواف کن. طواف کن و برقص. هل بکش.

آتیش با شیطان دوست شده بود اونروز و وقتی میرقصید شعله‌هاش رو به بدن شیطون میزد. باهاش عشق بازی میکرد. شیطون حال میکرد. خدا هم حواسش بود که از سطح تحملش بیشتر نشه این سوختنه.

خدا گفت یه تیک سنگ که امروز اوردی و خیلی خوشگل بود رو بگیر بالای آتیش و 7 بار خلاف ساعت بچرخ دور آتیش. سعی کن قیافت رو یه جوری نشون بدی که حتی به آتیش نگاهم نمیکنی. بزار کسایی که تو آتیشن ببیننن که چقدر سنگ بی ارزشیه. به سنگه نگاه نکن و بزار تو صورتت ببینن که عین یه تیکه آشغاله. بالای جهنم گرفتیشون. صورتت رو بی هیچ احساسی نشون بده. میخوام حس کنن کسایی که تو آتیشن دنبال چی بودن تو دنیا.

وقتی چرخشت تموم شد بندازش وسط آتیش جهنم.

شیطان چرخید و چرخید و سنگ رو انداخت تو جهنم. خدا گفت آتیش داره خاموش میشه. شیطان رفت یکم دیگه برگ و چوب اورد.

خدا براش یه تیکه میوه عشق (passion fruit) اورد. گفت که وسطش رو لیس بزن. نصفشم خود خدا خورد. وقتی تموم شد، پوستش رو بنداز تو جهنم.

شیطانم این کارو کرد. وسط میوه رو خورد که خیلی خوشمزه و ملسه و ترشه و پوست بیمزه اش رو انداخت برای جهنمی‌ها. اونایی دنبال شهوت بودن فهمیدن که آشغالش میوه‌ی عشق نصیبشون شده.

خدا بهش گفت که بیا این قاچ هندونه رو بگیر. شیطان گرفت و یکمش رو خورد و تو دهنش جویید. بعد اونو بالا اورد و تف کرد وسط جهنم. از بیرون خیلی صحنه زشتی بود. انگار دل و روده و خون بالا اورده بود روی سرشون. ولی این خنکشون میکرد. وقتی خنک شدن، خدا گفت مگه نگفتم آتیش رو باید روشن نگه داری!؟ شیطان نکته رو فهمید و یه چوب برداشت و یکم دیگه برگ و چوب اورد. با چوب یک اشاره بهشون کرد و دوباره آتیش جهنم روشن شد. حال کرد.

خدا براش یدونه زیتون اورد. زیتون شور رو یه گاز زد و بقیش رو انداخت وسط آتیش. اونایی که باید میفهمیدن فهمیدن

خدا بهش یکم موز داد. موز رو یه گاز زد و شیرینیش رو حس کرد. خدا میخواست یه سری‌ها شیرینی موز رو تو صورت شیطون ببینن. و بعد شیطون بقیش رو انداخت برای جهنمی‌ها. یه سری پشه هم که نسوخته بودن به خاطر بوی شیرین آشغال موزه رفتن تو دل آتیش.

خدا بهش آب زیتون رو داد. گفت فکر کنم برای سرفه خوبه. خود خدا نصف آبش رو خورد. شیطان میدونست که آب شور برای سرفه خوب نیست ولی میدونست که خدا ازش میخواد بخوره. میخواد بخوره تا تشنگیش برطرف نشه و تشنه تر بشه. با لذت خوردش که خدا حال کنه. یه سری‌ها باید میدیدن که یه آب شوری منتظر روزای تشنگیشونه.

خدا بهش گفت که حالا پاشو آتیش رو بیشتر کن.

آتیش رو بیشتر کن و برقص. شیطان دوباره شروع کرد رقصیدن.

خدا گفت که حالا به وسط آتیش اشاره کن. از بالا به پایین اشاره کن. کسایی که اون پایینن حس میکنن داری تحقیرشون میکنی. تو کاریت نباشه، برقص و اشاره کن من یه کاری کردم اونا این رو حس کنن.

حالا یکم دیگه بچرخ و با دستت بگو خاک تو سرتون. خودتم هر چند وقت یه بار با نگاه قضاوت کنندگانه بهشون نگاه کن. اونایی که قضاوت میکردن راجع به بقیه خودشون میفهمن.

شیطان رقصید و چرخید با آهنگ.

خدا بهش یه نوشابه انرژی زا داد و گفت اینو بنوش جون بگیری. شیطان نوشید و بقیه اش رو خالی کرد وسط جهنم. خدا بهش گفت یه سری‌ها هستن که باید حس کنن شاید نوشیدنی‌‌‌ای که دنبالش بودن که درداشون رو یادشون بره باعث بشه آتیش جهنم سرد بشه. ولی شیطان بیشتر هیزم اورد و آتیش بیشتر از قبل روشن شد. شاید یه لحظه امید داشتن ولی نامید شدن رو تو جهنم تجربه کردن. شاید امید‌های زیادی رو کشته بودن تو دنیا.

شیطان نیاز داشت بره دستشویی و خدا دوباره یه سر رفته بود اونور. شیطان میتونست آتیش جهنم رو خودش با ادرارش خاموش کنه ولی گفت بزار بسوزن. ادرارش رو دریغ کرد از یه کسایی که چیزای بی ارزششون رو برای خودشون نگه داشتن و از بخششون دریغ کردن.

خدا گفت حالا ظهر شده و وقت نمازه. شیطان گفت انصافا من خیلی وضو ندارم. حداقل 4-5 بار از صبح تاحالا باطل شده. خدا گفت برو وقت ظهره، به یاد یه نفر باید بری بغل جهنم بدون وضو نماز بخونی. یه سری‌ها باید تو گرما بسوزن و نماز بدون وضوی تو رو از تو جهنم ببینن. شیطان با کمال میل پذیرفت. تو جایی که خدا چند دقیقه پیش دو رکعت نماز خونده بود، دو رکعت نماز بدون وضو خوند. اونایی که باید بفهمن فهمیدن.

برای صحنه‌ی آخر، خدا گفت بزار یکم آهنگ بزنم. اومد آهنگ بزنه و شیطان بالای جهنم بود و گرم نگهش میداشت. خدا شروع کرد به کوک کردن سازش ولی سازش کوک نمیشد و یه صداهای بدی از سازش به گوشش میرسید. آهنگ جهنم صدای ناکوک ساز بود برای یه سری که مردم رو اذیت کردن و زندگی و حال مردم رو ناکوک کردن. خود خدا اومد براشون آهنگ ناکوک زد.

بعد گفت حالا برو روی دستت رو با ذغال شبیه خالکوبی کن. یه سری‌ها بودن که یتیم‌ها رو اذیت میکردن. گفت گیتار الکتریکت رو بردار بیار. گیتاری که چند وقت پیش گرفته بود و بلد نبود. یه سری‌ها بودن که استعداد یه یتیم رو دیده بودن ولی کمک نکرده بودن که رشد کنه. این باعث شده بود که بیخانمان بشه و سر تا پاشو خالکوبی کنه و تو خیابون باشه وقتی بزرگ شد. شیطان بجای اون بچه یتیمه براشون گیتار الکتریک زد. اونایی که اون پایین بودن میدونستن که این بچه یتیمه کیه. کسایی که از بقیه انتظار پرفکت بودن رو داشتن و خطا‌ها و مشکلات شخصیت بقیه رو نمیتونستن تحمل کنن، باید آهنگ‌هایی رو گوش میدادن که زیباییشون به اشتباه بودنشون بود. همیشه اشتباه بودن.

آره خلاصه روز قیامت برنامه‌های زیادی چیده شده بود. و خدا باید یه سری حس‌ها رو از بدن شیطان تجربه میکرد.

وقتی کار شیطان تموم شد، شیطان بخشیده شد و آرامش به وجودش برگشت و دیگه لازم نبود که خود آزاری کنه برای خدا.

خدا فقط میخواست یه بار این حسا رو از بدن شیطان کرده باشه چون خودش طاقتش رو نداشت که سوختن بنده‌هاش رو ببینه. تا یاد بگیره و بتونه از اون ببعد خودش این حس زجر رو تحمل کنه هر وقت آهنگ متال گوش میکنه:

https://www.youtube.com/watch?v=CSvFpBOe8eY

روز قیامت، شیطان بخشیده شد.

پاورپوینت روش تحقیق در تربیت بدنی در 64 اسلاید زیبا و قابل ویرایش با فرمت pptx.
بازدید : 173
سه شنبه 5 خرداد 1399 زمان : 19:24

سلام

دیشب شب جالبی بود که میخوام باهاتون به اشتراک بزارم.

اگه کانال یوتیوب رو دنبال کنید، احتمالا خبر دارید که عید فطر برنامه‌ی اسید با دوستم داریم.

برای این که کجا انجامش بدیم خیلی فکر کردم و نهایتا یه قبرستون پیدا کردم که بغلش یه جنگل باشه. چون میخواستم هم زیارت مرده‌ها باشه هم این که شاید روحی چیزی رو اسید دیدیم چون چشم سوم آدم رو عین دروازه استقلال باز میکنه. (استقلالی نیستم :) اصلا فوتبالی نیستم ولی میخورد به جمله) و نمیدونم با این دوز حدود 170 میکرو گرم چقدر قراره باز بشه و چقدر چیز میبینیم، ولی خب امتحانش بی ضرره. (انشاالله) دوم این که میخواستم نزدیک جنگل باشه چون طبیعت انرژی مثبت زیادی داره و چاکرای تاج رو هم باز میکنه که آدم رو به عالم بالا وصل تر میکنه. حالا اگه تو محیطی باشیم که انرژیش خیلی خوبه (نزدیک درختا و طبیعت) احتمال به چپ رفتن تریپ کمتر میشه. اگه یه روجی چیزی دنبالمونم کرد میتونیم فرار کنیم تو جنگل :))

دوستم به عنوان کار پاره وقت یه جایی رو تمیز میکنه هر آخر هفته و منم باهاش میرم. که یکم بیشتر پول دربیاره. 3 ساعت کاره که دو نفره 1.5 ساعته تمومه. ساعت 10 اینا رفتیم به سمت اونجا و تمیز کردیم،

ساعت 12 با دوستم و حسن که قراره عید فطر حواسش به ما باشه رفتیم قبرستون. در واقع قسمت شد بریم چون نزدیک محل کارش بود. پیاده شدیم و من و دوستم رفتیم تا تهش که ببینیم چخبره. که خداروشکر خبری نبود. یکم بغل قبرا دراز کشیدیم و آسمون پر ستاره رو دیدیم. چون قبرستونش خیلی بیرون از شهره. خیلی هم کوچیکه. فاتحه هم خوندیم. و جالبه که چند تا ذکر چقدر میتونه آدم رو تو ترس از ناشناخته‌هاش کمک کنه. وقتی وسط قبرا بودیم و تاریک بود یه نور سبز دیدیم تهه قبرستون که کم و زیاد میشد، رفتیم سمتش و دیدیم بالا چند تا از قبرا چراغایی گذاشتن که یه پنل خورشیدی کوچیک داره و شب نور و رنگش کم و زیاد میشه. ولی خب اون اولش که یکم دلهره داشتم ازین موضوع ناشناخته، حواسم بود که خدا با کسایی که میترسن هست و این قوت قلب بود. یه فکر جزیی میتونه ترس رو نابود کنه! جالبه!

تیک رفتن به قبرستون ساعت 12 شب رو هم زدیم و

بعد اون دوست سوم پیشنهاد داد که بریم 45 کیلومتر از شهر دور بشیم و بریم یه جای خیلی تاریک. یه جایی رفتیم که فقط درخت بود و ستاره.

یه سنگ پیدا کردیم و روش آتیش روشن کردیم. و زیر انداز انداختیم و نیم ساعتی ستاره‌ها رو میدیدیم. اگه همه‌ی آدمای دنیا اون ستاره‌ها رو میتونستن ببینن دنیا خیلی جای بهتری میشد. و چقدر خوبه که تو ایران کویر داریم که 10 برابر بیشتر میشه توش ستاره دید.

صدای جنگله:

صدای آتیش و جنگل!

این حسن هم (دوست سوم) سلیقه اش خوبه و تونست با گوشیش یه عکسای جالبی بگیره: (5 ثانیه نوردهی)

و این یکی که توش زحل و مشتری دیده میشن. فکر کنم مشتری پر نور تره باید باشه:

در نهایت هم حدود 3.5 رسیدیم خونه و قسمت شد که دیشب برای افطار فقط یه فنجون شیر و نصفه نون و دو تا خرما بخوریم که هدفمون کامل شد. البته یه لیوان چای ترش و یه لیوانم قهوه (که مزه همه‌ی مواد شیمیایی جدول مندلیف رو با هم میداد) هم خوردم. ولی کالری چندانی ندارن و خوشحالم ازین بابت.

آخ الان یادم اومد برگشتنی قبل سپیده دم یه کیت کت دوتایی کوچیک ذوب شده تو ماشین پیدا شد که نصف کردیم. اون خرابش کرد فکر کنم :))

طراحی سایت و معرفی خدمات در آن
بازدید : 187
سه شنبه 5 خرداد 1399 زمان : 19:24

سلام

این دو روز اخیر رو نتونستم با دنده‌ی همون دو روز اول که فقط نون و شیر و خرما و نمک بود برم. یادتون باشه گفتم قراره تو این برنامه چند روزه اگه چیزی از بیرون بیاد، میپذیرم! چون هرچیزی بیرونم اگه خدا باشه، اگه کسی چیزی بده، در واقع دست خداست. خلاصه که پریروز یکی از بچه‌ها که عملا هر بعد از ظهر تا شب خونه ماست و خیلی با همیم رفته بود و خود جوش یه مقدار میوه گرفته بود. این دو روز رژیم اینجوری بود که

دم افطار یدونه نون که شبیه نون تافتون‌های ایرانه منتهی مزه اش کمتره و قطرش فکر میکنم 25 سانت باشه (یکم بیشتر از تهه انگشت کوچیکه تا تهه شست) با دوتا خرما و یه لیوان شیر میخوردیم. البته افطار رو با نمک باز میکردیم که یه خورده ازون سنگ نمک‌های خورد شده رو میخوردم با یکم نمک تصفیه شده.

بعد یکی دو ساعت هم چند تا تیکه‌ی کوچیک از میوه‌هایی که گرفته بود. مثلا تمشک گرفته بود و دوتا تمشک، یا توت فرنگی گرفته بود، دوتا توت فرنگی. و جالبه که چون خودم رو به دوتا دونه محدود کرده بودم خیلی زمان بیشتری برای هرکدوم میزاشتم و تازه متوجه شدم که چشیدن میوه حال میده نه خوردنش. حالا یه میوه رو میشه سریع جویید و قورت داد یا این که وقت گذاشت براش.

یه چیز دیگه هم که دیشب یادم اومد این بود که این ماه دو بار دو نفر بهمون افطاری داده بودن. (البته برای من سه-چهار بار) برای همین گفتم الان که اینا از بیرون برامون اومده ما هم باید احتمالا به بقیه غذا بدیم که معادله اش درست بشه.

یه بیخانمان باحال دوستم میشناخت و من براش یه لقمه با همین خرما‌ها و یکم میوه درست کردم و تو فویل پیچیدم. دو تا تن ماهی هم دوستم داده بود از قبل و یه شیر کاکائو هم داشتیم که یه بار سعی کردم بازش کنم و پاکتش باز نشد. این همون روز اول این رژیمه بود. که خوشحالم شدم. چون خراب میشد داستان اگه میخوردیمش. دیگه گفتم این چند روز اگه دنیا سیگنالی داد، پافشاری نمیکنم ببینم کجا میخواد بره. آره اینجوری شد که اون شیر کاکائو هه هم قسمت این بیخانمانه فکر کردم میشه.

این 4 تا رو تو پلاستیک گذاشتم و رفتم اونجایی که همیشه وای میسته. بهش اومدم بدم گفت که نه نمیخوام میرم مغازه یه چیزی میگیرم :)) بیخانمان باحالیه. یه بارم همخونه ایم خونه دعوتش کرده بوده خیلی وقت پیشا و مثلا یه چیزی براش میورده انتخاب میکرده و میخورده. به بعضی چیزا قشنگ "نه" میگه :)) بیخانمان هست ولی شخصیتش خیلی جزییات داره که نمیدونم چرا انتظار نداشتم.

ولی دیدم اونور خیابون یکی دیگه وایساده و رفتم بهش دادم و کلی خوشحال شد. گفت پول دارم؟ گفتم هیچی با خودم ندارم و خوشحال رفت و تو راه گفت الان میرم خونه اینا رو میخورم! :))

باحال بود.

ولی کلا به این نتیجه رسیدم که بازدهی بدنم خیلی تغییری نمیکنه با این روش. یکم احساس ضعف تو عضله‌هام میکردم ولی آدم بهش عادت میکنه. مثلا دو روز پیش فکر کنم 20 کیلومتری با دوچرخه اینور اونور رفتم. در واقع مسیر رو چند بار اشتباه رفتم ولی پیرو همون قضیه که سیگنال‌های دنیا رو پاس بدارم و سخت نگیرم. راه اشتباه نیست و میخواد من از یه مسیر دیگه برم، میرفتم جلو و جالب بود که قسمتای باحالی از شهر رو که نرفته بودم میرفتم. یه جا یه پارکی بود نگه داشتم و یکم استراحت هم کردم. مسیر نیم ساعت - 45 دقیقه‌‌‌ای شرکت تا خونه 1:15 طول کشید. دیروزم شنا و حرکات شکم انجام دادم و کلی هم خودم رو کش دادم که بدنم فکر نکنه عضله‌ها رو نمیخواد و نگه داره.

چون برای بدن چربی از عضله مهم تره. چون تو روند تکاملی ما همیشه غذا دم دست نبوده و چربی منبع انرژی بوده و بدن خیلی براش مهمه چربی‌هاش رو حفظ کنه. با کار کشیدن از عضله‌ها میشه بهش فهموند که حالا همه‌ی عضله‌ها رو هم تعطیل نکن و یکمش رو نگه دار.

پیش برنامه عید فطر
بازدید : 75
شنبه 2 خرداد 1399 زمان : 15:22

سلام

با همخونه ایم خیلی دوست داشتیم که چند شب ماه رمضون رو حتما با سیستم امام علی که نمک و نون و شیر و خرما بود بریم جلو ببینیم چی میشه.

پریشب و دیشب تونستیم این کار رو بکنیم. سحری هم بیدار نشدیم.

من تا محل کارم دوچرخه سوار میشم و دیروز و امروز حدود 7+7 کیلومتر رفت و برگشته.

اونقدری که حس میکردم احساس ضعف نمیکنم که خیلی برای خودم جالبه. چون انتظار داشتم بیشتر ازینا فشار بیاد. البته که خدا روشکر دمای هوا خوبه و تشنگی اذیت نمیکنه.

بدن آدم خیلی عجیبه و خودش رو تطبیق میده.

البته بگم که فقط اینا رو نخوردیم که دروغ نباشه. روز اول یکم دلدرد داشتم بخاطر غذای دیروزش و وقتی همخونه ایم تهه یه نوشابه زنجبیل دار که نوشیدنی گاز داره لیموناد و زنجبیل (Ginger ale) بهم تعارف کرد گفتم چرا که نه. زنجبیل خیلی برای معده خوبه. البته روز اولم یه تیکه کوچیک پنیر هم خوردم با اون لقمه نون و خرما هه.

دیشبم یکم زانوم درد میکرد یه چای زردچوبه خوردم چون خاصیت ضد التهاب داره و برای مفصل‌ها خوبه. یه فنجونم قهوه درست کرده بودم همخونه ام که اونم خوردم. ولی بجز اینا همون نون و دو تا خرمای درشت و شیر و نمک بود. که چقدر هم خوشمزه است. اصلا نمیدونستم انقدر میتونه خوب باشه. نمکه رو البته جدا خوردم و چون عرق کرده بودم بخاطر دوچرخه باید میخوردم چون سیستم عصبی به یون‌های توی نمک نیاز داره. یه تیکه کوچیک سنگ نمک گرفته بودم و از پودرای تهش خوردم. چون حس کردم از نمک تصفیه شده بیشتر چیز میز معدنی توش میتونه باشه.

آره خلاصه که فعلا اینجوری رو خودمون تست میکنیم ببینیم چی میشه.

آها یه چیز دیگه هم که اعتقاد دارم اینه که اگه بدنم به چیزی احتیاج داشته باشه خودش براش میرسه. چون اگه همه چیز بیرون از بدنم خدا باشه، خدا خودش میدونه چی لازمه. و از دست یه نفر دیگه برام میاره. نمونش همون نوشابه زنجبیله. حالا بریم جلو ببینیم چی میشه. چقدر نذری چیز جالبیه. آدم دست خدا میشه برای دادن غذا به یه نفر دیگه.

بدن آدم کلی چربی داره که میتونه بسوزونه و تبدیل به انرژی کنه. حالا حالا‌ها زنده میمونم.

دانلود کتاب شیوه های مطالعه و کتابخوانی با گام های عملی برای دانشجویان
بازدید : 115
شنبه 2 خرداد 1399 زمان : 15:22

سلام

داشتم به این فکر میکردم که چقدر قشنگه که تو اسلام، یه مراسم حج داریم که میریم دور یک مکعب خیلی قدیمی‌میچرخیم و به سمتش نماز میخونیم.

معمولا مکعب از ساده ترین چیزاییه که وقتی حوصلمون سر میره سر کلاس یا با تلفن حرف میزنیم روی کاغذ میکشیم.

قشنگیشم به همینه. داریم به سمت یه بنای ساخته شده توسط یه سری انسان خیلی قدیمی‌که یکم بیشتر نسبت به آدمای اطرافشون فکر میکردن نماز میخونیم.

در واقع داریم یه فکر رو پرستش میکنیم، یه رویا رو. آدما این قابلیت رو دارن که فکراشون رو توی ماده پیاده کنن و ماده رو تغییر بدن. اینم یکی از اولین رویا های خیلی جدی بوده که یه نفر آدم داشته. این فکر که یه آفریدگاری هست که نمادش روی زمین باید یکی از بزرگترین بنا‌های ساخته شده باشه. (زمان خودش). این ایده تو سال‌های بعدش کامل تر اجرا شده و ما به سمتش نماز میخونیم. نماد خدا روی زمینه.

این تقدس فکر رو نشون میده. نیومدیم یه مجسمه آدم درست کنیم که انسان بود رو بپرستیم، مثل یونانی‌ها، اومدیم ساده ترین شکل سه بعدی رو برداشتیم و ایده‌ی پشتش رو میپرستیم.

ویژگی قشنگش اینه که فکر بالاتر از ما آدماست. یعنی ویژگی ما آدما نسبت به حیوونا اینه که میتونیم فکر کنیم و پس حامل یه قابلیت خیلی مقدس هستیم.

یه جورایی میشه گفت قوه‌ی تخیلمون اون ابزار مقدسه. ابزاری که حضرت ابراهیم باهاش یه تصویری تو ذهنش درست کرد که راه تکامل انسان‌ها شاید فکر کردن بیشتر باشه و پرستش ایده‌ها باشه. اومد نماد خدا رو روی زمین به این شکل درست کرد که مردم این ایده رو بپرستن.

ازون طرف کره زمین موفق شده یه پروسه‌‌‌ای تو خودش درست کنه که تکامل توش شکل بگیره و تهه تهه داستان آدما از توش در بیان که این قابلیت رو داشته باشن که رویا پردازی کنن و یه رویاشون پرستش آفریننده‌ی این عالم به با شکوه ترین شکلش باشه.

با این شروع کنم

ما چند سطح آفریننده داریم،

پدر و مادرمون که مشخصه چرا آفرینندمونن، سطح اول، تو آیین‌های قدیمی‌اصلا توصیه شده که سر مزار این افراد یک بار فکر کنم نیت و طواف کنیم.

کره زمین که از توش در اومدیم عملا، آفریننده سطح دوم ماست

خورشید که انرژی حیات رو به زمین میرسونه، سطح سومه که بدون اون حیات غیر ممکن بود

سطح‌های بالاترم میشه رفت و تهشم خدا که همش رو آفریده

که گیاها یه جورایی خورشید رو میپرستن و انرژیش رو به زمین به شکل حیات گیاهی برمیگردونن و بعدشم حیوونا و انسان‌ها هم از اون میوه‌ها و گیاها میخوریم و به زنده موندن ما هم کمک میکنه.

نمازم شبیه همینه. پرستش خداست و اوردن یه چیزی به اسم "سلام" از عالم بالا به این پایین و به زمینه. عین یه درخت که دستش رو به آسمون دراز میکنه ما هم یه کارایی انجام میدیم و دستمون رو به سمت یه آسمون متافیزیکی دراز میکنیم و از اونجا یه بسته انرژی مثبت به زمین برمیگردونیم.

یعنی این وسط زمین ماها رو درست کرده که بتونه این پرستش رو به شکل انقدر تمیزی انجام بده. اگه این کارو نمیکرد خیلی پرستشش خسته کننده تر میشد. یه جورایی قشنگیش به همین پیچیده بودن ارتباطمون با عالم متافیزیکه. فکر کنید سیاره‌های دیگه که آدم ندارن چقدر میتونن خدا رو پرستش کنن؟ باید با همون خاک و چیزای دیگشون یه کاری کنن. درکشون پیچیدگی کمی‌داره حداقل تو زمان حال حاضر نسبت به زمین.

که توی پرانتز میشه با سایکدلیک‌ها رفت و دید یه سیاره چه حسی میتونه داشته باشه. و وقتی آدم یا یک موجود هوشیار و خودآگاه روی خودش داشته باشه چه حسی میتونه. و چقدر پیچیده تر میتونه خدا رو بشناسه.

خیلی جالبه که از بچگی بهمون میگفتن همه چیز زندس ولی کسی نمیدونست چجوری میشه به هوش و زندگی چیزای غیر زنده دسترسی داشت.

آره خلاصه که اسلام انگار داره میگه که یه ایده‌ی پیچیده که در عین اجرای خیلی ساده میتونه نماینده خدا رو زمین میتونه باشه و ارزش خیلی بالایی داره.

این ایده‌ی حضرت ابراهیم، بزرگترین نمایش پرستش خدا بوده که اینجوری عملیش کرده و هنوزم نمایشش روی زمین ادامه داره.

دانلود کتاب شیوه های مطالعه و کتابخوانی با گام های عملی برای دانشجویان
بازدید : 102
يکشنبه 27 ارديبهشت 1399 زمان : 5:22

سلام

از معرفی کردن و رفتن توی محیط‌های جدید خیلی بدم میاد. این که 20 نفر دارن کارشون رو میکنن و دونه دونه بالا سرشون بری و وقفه تو کارشون بندازی و یه دیالوگ ثابت که به یه نفر که 5 متر اونورتر نشسته رو بهش بگی. که احتمالا وقتی داشتم میگفتم شنیده. و مثلا نفر 10 ام دیگه کاملا میدونه من کی ام و منم میدونم که میدونه و باید یه چیز خیلی خیلی رو اعصاب رو جفتمون نقش بازی کنیم.

ولی خب یکی از خوبیایی که این کرونا برای من داشت این بود که به محض ورودم به این شرکته، همه چیز تعطیل شد و همه‌ی جلسه‌ها آنلاین بود. این باعث شد که اول قیافه همه رو چند ده بار دیده باشم و دوم هم این که الان که کم کم داریم بر میگردیم سر کار، خیلی تعداد آدما کمتره و هر روز میتونم یکی دو تا آدم جدید ببینم و خودم رو معرفی کنم. که کنترل همه چیز رو خیلی آسون تر میکنه!

داستان یه ماه اخیر و کرونا رو هم برای گفتن دارم که شروع به کارم خنده داره که تا اومدم همه چی به هم ریخت و یخ شکن خوبیه.

آره کلی استرس کمتره و میتونم یه جوری رفتار کنم که انگار یه ماهه میشناسمشون.

قیمت حفاظ آهنی روی دیوار
بازدید : 200
يکشنبه 27 ارديبهشت 1399 زمان : 5:22

سلام

چند مدل مختلف رابطه با خدا توسط آدمای مختلف توی تاریخ برامون ارائه شده. هر کدومش یه جور نگاه کردن به جدایی انسان و خداست.

پیش فرضمم اینه که قبول داریم که همه چیز خداست و بدنمون مرز بین خودمون و بیرونمونه. ولی تو این پست به هرچیزی که بیرونمونه میگم خدا و به چیزایی که درونمونه میگم خود. و ماها تو یک فرآیندی، بخاطر این که لازم بوده محدود بشیم تا نامحدود بودن خدا رو درک کنیم، از خدا جدا شدیم.

--------

1- خدا آفریدگار و ما هم مخلوق، که این بنظرم ساده ترین و دم دست ترین حالتشه. که معنیش اینه که چیزایی که بیرونمون بودن، مثل سیارمون مثل کهکشانمون و ... باعث شدن ما آفریده بشیم و وجود داشته باشیم. این جا جدا شدن به وسیله‌ی نفس و بدنمون انجام شده که توی یه فرآیند تکاملی روی این سیاره شکل گرفته. جدا شدنه باعث شده که بتونیم خدا رو بشناسیم در غیر این صورت همه چیز یگانه و خدا بود و خیلی خسته کننده میشد.

2- رابطه یهودی‌ها با خدا که شبیه رابطه‌‌‌ای هست که از اسلام تو مدرسه و جامعه بهم یاد دادن که خدا یه چیزیه که وقتی چیزی میخوایم بهش دعا میکنیم و همه چی رو آفریده و بعضی وقتا اعصاب نداره و عذاب میفرسته ولی در توبه رو باز گذاشته و یه خواسته‌های خیلی فیکس و مشخصی از بنده‌هاش داره. به دلایلی باید بپرستیمش وگرنه زندگی رو سخت میکنه. یک تعداد پیامبر فرستاده و تو اسلام هزار سالی هست که کاری با بشر نداره و تو یهودیت هم چند هزار سال. ولی قبل اون خیلی رابطه تنگاتنگی با آدما داشته. پیامبر و معجزه و ... زیاد میفرستاده. پیروان این خدا به هر کسی به جز خودشون برچسب کفر میزنن و خودشون رو بالاتر میدونن. که کاری ندارم، برای من جذاب نیست چون ازش نمیتونم استفاده خاصی کنم. خدایی که بیخیال من شده رو میخوام چی کار. بنظرم یه حالت داد و ستد و بیزینس داره این رابطه.

3- رابطه‌ی چند خدایی‌ها. که یجور روانشناسی اولیه از انسان‌ها بوده و خداهای مختلف جنگ و پیام رسانی و آفرینش و عشق و چیزای شبیه این به شکل آدم‌های خداگونه به این دنیا مسلط بودن. موقعیت سیاره‌ها توی صورت فلکی‌ها نشون میداده که این خدا‌ها چه حالی الان دارن و چی کار میخوان کنن. اینم یه مدل جالبیه. تو این مدل خدا‌ها نیاز به عبادت دارن و احساسات دارن و اشتباه میکنن و خلاصه کاملا شبیه انسان‌ها هستن. منتها به شکل خدا.

4- که روش حضرت عیسی هست یکم خلاقانه تره. که رابطه خدا و بنده رو به صورت پدر-پسری میدونه. تو این مدل رابطه، پدره یه انتظارات زیادی داره و پسره هم اومده که انتظارات اونو برآورده کنه. مثلا خدا دیگه خسته شده بوده از کارای آدما و یه نفر رو (حضرت عیسی = خودش رو) فرستاده که دوباره بهشون بفهمونه که جایگاهشون نسبت به خدا چیه. که در آخر داستان، گناه اول انسان‌ها، که خوردن میوه درخت ممنوعه دانش بود توسط عشقی که حضرت عیسی به مردم یاد داد بخشیده بشه. که لازمه اش هم اینه که این بنده خدا رو شکنجه اش بدن و به صلیب بکشنش و این هیچ جایی از داستان ایمانش رو از دست نده و همیشه خوبی کنه. تو این داستان این جدا شدن از خدا و وارد شدن شخصیت "حضرت عیسی" به داستان، به شکل یه رابطه پدر پسری بیان شده و چیزایی مثل زمین و سیاره‌ها هم آفریده خدا هستن ولی جزوی از خدا نیستن. موجودی هم به اسم روح مقدس وجود داره که از راه‌های مختلفی پیام خدا رو برای آدما میاره.

4.5- رابطه‌ی مسیحی‌های الان با خدا که طبق نظرشون اصلا ممکن نیست و از راه و کانال حضرت عیسی ممکنه که خیلی توش نمیرم چون پیچیدس. ولی به همین سه گانگی اعتقاد دارن و انسان‌ها رو جدا از طبیعت و این سه میدونن.


5- رابطه سبک امام علی(ع) که تعریف اولیه عرفانه. مثلا تو اون دعای معروف مسجد کوفه، امام علی میاد و این محدود بودن خودش و نامحدود بودن خدا رو میشکنه و ابعاد مختلف قضیه رو نشون میده. که این باعث میشه که نه تنها عاشق خدا باشه بلکه یه احترام منطقی هم بهش داشته باشه. مثل کسی که احترام برای آدم با سواد تر داره. این مدل احترام الزاما فقط قلب نمیاد و منطق پشتشه که قشنگش میکنه. که یه مرحله بنظرم جالب تره. این که چرا جدایی درد داره رو توصیف میکنه.

6- رابطه عاشق و معشوقی، وقتی که عارف متوجه میشه که خدا بوده و از خدا جدا شده، متوجه درد محدود بودن میشه. این محدود بودن و دیدن نامحدودی خدا و این که لازمه یه مدت زیادی رو با این جدایی سر کنه براش درد آوره. ولی از طرف دیگه، این قطبی شدن داستان به شکل عاشق و معشوق باعث میشه که قلب عارف احساسات خیلی خیلی زیادی رو تجربه کنه. که بنظرم یه راه نگاه کردن به آدما اینه که آدما ماشین تولید احساس هستن. این مرزی که بین دنیای درون و بیرونمونه توانایی حس کردن داره (پوست چشم گوش و ... همه مرز‌های بدن هستن) و یکی از دلایل خلقت حس کردن بوده. این جدایی "لازمه" تا بشه تجربه و حس کرد. پس نتیجه این میشه که عارف هدف از خلقت رو زجر عاشقی میدونه و از اون طرفم احساساتش رو میتونه کانالیزه کنه و به شکل هنر یا شعر یا چیزای دیگه در بیاره. یا این که برای خودش نگه داره.

7- رابطه‌ی مدل Rick and Morty که تو این جا، آدم به اندازه‌ی خدا آگاه شده و برای خودش میتونه خدایی بکنه. که هدف الان ما آدما اینه که بتونیم سخت افزار و هوش مصنوعی رو به اندازه‌‌‌ای توسعه بدیم که بتونیم یکی شبیه خودمون بسازیم یا یک دنیای شبیه خودمون رو شبیه سازی کنیم. کسی که بتونه همچین کاری بکنه به تمام زیر و بم قوانین و اسرار دنیا باید آگاه باشه. هرچند که در نهایت هم تسلط به همه‌ی قوانین دنیا نمیتونه کمکی به محدود و پایان پذیر بودن آدم بکنه.

8- رابطه‌ی مدل هرمیس، هرمیس توی مصر باستان، معادل خدایگان توث بوده و توی یونان هم خدایگان مرکوری، معلم حضرت موسی در دورانی که توی قصر فرعون بود، توی اسلام هم گویا حضرت ادریس بوده و حتی پیامبر هم میگن از نسل هرمیس هستش. در واقع هرمیس یه نفر نیست و توی جاهای مختلف تاریخ به شکل‌های مختلف ظاهر شده. از هرمیس علم‌هایی مثل ستاره شناسی و کیمیا و این علمای عجیب غریب به جا مونده.

اون رو سازنده‌ی اهرام میدونن

ازش چند تا لوح زمردی به صورت رمزی و پیچیده به جا مونده که تعالیمش رو اونجا گفته. بهشون emerled tablet میگن و گویا تو کتاب "اخوان الصفا" توضیحشون داده شده. دارم خودم سعی میکنم دانلود کنمش. یه کتاب هم هست که اسم Kybalion هست و اونجا هم تعالیمش گفته شده. من یه مقدارشو خوندم ولی بنظرم فقط تو فضاهای فکری غیرعادی (با psychedelic‌ها یا نمیدونم یه چیزی شبیه اونا) میشه درکش کرد. وگرنه یه تعداد فکت رو انگار گفته. من خودمم خیلی توش نرفتم چون خسته کننده بود برام.

چیزی که برداشت کردم راجع به طرز نگاه این آدم به رابطه ی انسان با خدا اینه که انسان‌ها توی یه برنامه مشخص هستن و همه‌ی گذشته و آینده توسط موقعیت سیاره‌ها و صورت فلکی‌ها قابل پیش بینی و تعریفه. حالا هرجوری میخوایم میتونیم تو این باره احساس کنیم. ولی از اون طرف کسایی که بخوان و واقعا بخوان میتونن از این چهارچوب بیرون بیان و با تعالیمی‌که از ایشون مونده میشه قوانین طبیعت رو دور زد و یه رابطه‌ی "برادری" یا "همکاری" با خدا داشت. حس میکنم نزدیک ترین تعریف به خلیفه‌ی خدا روی زمین شدن، همچین چیزی باشه از این جداییه یه چیز جالبی میشه در اورد.

هرچند که بنظر من ایشونم یه آدم بوده و این قوانین و تعلیم‌ها رو با تحقیق بدست اورده و هر کسی هم که بخواد میتونه شروع کنه به تحقیق و با تغییر وضعیت آگاهیش با استفاده از گیاهای سایکدلیک و رفتن به ابعاد دیگه و حرف زدن با موجودات غیر مادی اطلاعات بگیره ولی هر کسی که یکم تجربه با اینا داشته باشه میدونه که بهتره که راه بقیه رو ادامه بده به جای اختراع چرخ از اول.

قیمت حفاظ آهنی روی دیوار
بازدید : 106
يکشنبه 27 ارديبهشت 1399 زمان : 5:22

سلام

یکی از اولین چیزایی که اینجا توجهمو به خودش جلب کرد این بود که چقدر ورزش نقش مهمی‌تو زندگی این کانادایی‌ها داره و چقدر جوون‌هاشون رو فرم هستن.

این شد که یه مدتی خودمم ورزش رو سنگین شروع کردم و اتفاقا خیلی هم دوران خوبی بود. چون با حساب کتاب غذا میخوردم و ورزشای سنگین میکردم. منی که بیست و خورده‌‌‌ای سال بود به هیچ ورزشی عملا دست نزده بودم و همیشه ضعف بدنی رو آویزون خودم داشتم، خیلی حال میکردم که میدیدم هنوزم برای درست کردن شرایط بدنم وقت هست. هنوزم میتونم زور بزنم و رو بدنم کار کنم و هیچ وقت آخر کار نیست. من فکر میکردم که اگه تو همون زیر 20 سال بدنم رو درست کردم، کردم و بعدشم دیگه با همون فرمونی که تا الان اومدم باید برم. ولی این نشون داد که نه بابا هنوز جا داریم. الان اینو مطمعن هستم که با همین قدرت تا 35 سالگی هم بدن راحت میتونه تغییر کنه و بعد اونم فقط یکم سخت تر میشه (تا 55 سالگی حتی). وگرنه کاملا ممکنه.

خب این چیزا رو گفتم که بگم که تمدن غرب یه کار جالبی کرده. یکی از چیزایی که باعث مصرف زیادی منابع میشه همین بدن سازیه. کسی که بدن سازه خیلی باید غذا بخوره و اینا هم یکی از نماد‌های خوشبختی تو جامعشون، داشتن بدن خوبه. تو تبلیغات از خانوم آقاهایی استفاده میکنن که بدن‌های خدایی دارن و این باعث میشه مردمم بخوان شبیه اونا بشن. شبیه مجسمه‌های خداهای یونان باستان. چون این مجسمه‌ها باید نمایش دهنده‌ی خدا‌ها میبودن، باید بدنشون "کامل" میبوده چون خدان.

که هرچقدرم عضله‌ی بیشتری سوار بدن میشه، باید غذای بیشتری خورده بشه. بین 1 تا 2 گرم پروتیین برای هر کیلوگرم وزن. مثلا تو 100 گرم گوشت قرمز 20 گرم پروتیین هست یا مثلا 7 گرم تو یدونه تخم مرغ یا 8 گرم تو یه لیوان شیر و ... . حساب کنید یه آدمی‌که 90 کیلو وزنشه و درصد چربیشم کمه، چقدر هر روز باید غذا بخوره.

این مصرف گرایی تو غذا‌های باعث این میشه که صنعتایی مثل صنعت‌های تولید گوشت و شیر شروع کنن شور قضیه رو در بیارن و به هر زوری شده حیوونا رو از بچگی به بزرگسالی برسونن و تبدیل به همبرگرشون کنن. که نتیجش رفتار عملا وحشیانه با حیوونا، دستکاری ژنتیکیشون، مصرف چیزایی مثل آنتی بیوتیک‌ها و ... شده. که آدم از دور نگاه میکنه واقعا میپرسه که آیا لازمه انقدر خون ریخته بشه؟ چی شده که تو 30-40 سال اخیر تصمیم گرفتیم انقدر مصرف کنیم؟ سیر تکاملی آدما با این فرمون جلو اومده بوده؟

حالا اینا به کنار، برگردیم به دین خودمون، این موضوع توسط دینمون هم هیچ وقت تشویق نمیشه. کما این که عرفا معروف بودن به هیچی نخوردن و سر کردن شب و روز با حداقل‌ها. البته دینمون هیچ وقت هم نگفته برید گیاه خوار بشید و هیچ وقت دست به گوشت نزنید. حدیث‌هایی از امام علی که عرفان رو تا آخرش رفته بود راجع به خوردن گوشت هست. البته که میگه معدتون رو قبرستون حیوونا نکنید ولی نمیگه هیچ وقتم نخورید. راجع به انواع گوشت هم نظر داده حتی. خود امام علی هم زمانی خیلی رژیم غذاییش رو محدود کرد که حکومت رو بهش دادن. اونجا استانداردای زندگی خودش رو اورد توی سطح حداقلی که افراد جامعه زندگی میکردن.

بنظرم هر وقت کسی خودش حس کنه نیاز داره چیزی رو نخوره یا بخوره، باید انجامش بده. حضرت علی هم تو زمان خودش اون کار رو کرد. و بقیه عرفا هم فقط دارن یه سیگنال بهمون میدن که داستان زندگی این شکلی هم میتونه جلو بره. هر وقت کسی رسید و فازشون رو درک کرد خودشم اون کارو میکنه.

تو دین خودمونم ورزش به شکل کار یدی یا ورزش‌های خاص مثل شنا و تیر اندازی و شمشیر و... تعریف شده. فکر نمیکنم تو اینا هدف گنده تر شدن باشه. یه مشکلی هم که هست اینه که ورزش‌های هوازی کمتر آدم رو بزرگ میکنن چون تار‌های ماهیچه‌‌‌ای که تو این ورزشا درگیره با تارهای ماهیچه ورزشایی مثل وزنه زدن که زمان کوتاه و شدت زیادن فرق داره و کوچیک تره. پس فیت بودن و سالم بودن الزاما با این که آدم بدن آرنولد رو داشته باشه تو یه جهت نیست.

حالا این کرونا و ماه رمضون که عملا همون یه ذره عضله‌‌‌ای رو هم که ساخته بودم از دست دادم میبینم که چقدر بهتره کمتر خوردن. فقط در حد این که آب و یکم غذا رو تامین کنم برای بدنم که کارشو بتونه انجام بده هم میتونه کافی باشه. واقعا این عددایی که غرب در اورده که 2000 کالری باید روزانه خورده بشه تا بدن نرمال کار کنه و وزنش رو حفظ کنه، جوکی بیش نیست. 2000 کالری خیلیه. مثلا یه نون تست یا نون تو سایز نون تست 100 کالری انرژی داره، یه موز 100 تا یه لیوان شیر 150 تا و یه کاپ آرد که ازش میشه یه نون نسبتا سایز خوب درست کرد که دو تا وعده رو بده، 580 کالری، صد گرم برنج خشک 350 کالری. حساب کنید که چقدر باید خورده بشه تا به 2000 برسه. اونم برای آدم بدنساز نیست. مثلا من اگه بخوام رو خودم کار کنم باید 2500-3000 تا بخورم تا وزنم زیاد بشه. brian shaw روزی 12000 کالری میخوره. که البته شغلشه و بحثش جداست. مخصوصا این که بدن کم کم خودشم عادت میکنه و مصرفش رو تنظیم میکنه. مثلا الان واقعا حس میکنم بدنم یکم سرد تره. و خب دلیلشم اینه که دیگه انرژی کمتری داره صرف گرم کردن من میکنه چون چیزای مهم تری مثل مغز این وسط منتظر انرژی اند. از طرف دیگه خودم بیشتر لباس میپوشم و دمام رو حفظ میکنم (هنوز اینجا خیلی وقتا 4-5 درجه است و یخه). الانم که تابستون میشه و کلا گرم میشه و راحت تر میشه. منظورم در کل اینه که کسی که شغلش مثل منه واقعا اونقدرا هم انرژی لازم نداره که اینا میگن. اگه کار آدم یدی باشه و زیاد اینور اونور رفتن و منتقل کردن وسایل داشته باشه اون بحثش جداست و انرژی بیشتری میخواد.

کلا تجربه‌ی خوبی بود این ماه رمضون که یه بار دیگه ببینم چقدر الکی غذا میخوردم و حجم معدم رو بزرگ کرده بودم. مثل این که یه داستان از حضرت عیسی بود که میگفت من هر وقت غذا میخورم، بهترین غذا رو میخورم. پرسیدن تو که چیز خاصی نمیخوری. گفت صبر میکنم گشنه بشم و وقتی خیلی گشنه ام بشه هر چیزی بخورم بهترین غذای دنیاست. البته که از حضرت عیسی بودن شخص مطمعن نیستم ولی خب منظور رو رسوندم.

یک روز غذا خوردن برایان شاو. که نشون میده واقعا کار هر کسی نیست این ورزشای سنگین و ورزش به شکل حرفه‌‌‌ای یه تعریف دیگه داره. خیلی دوستش دارم این آدمو. کانال یوتیوبش عالیه.

انواع رابطه با خدا
بازدید : 136
پنجشنبه 17 ارديبهشت 1399 زمان : 9:22

سلام

این چالشا خیلی سخته همیشه!

من تا 20 روز دیگه هم ایده‌‌‌ای ندارم چیکار میخوام بکنم انقدر همیشه کارام رو یه دفعه‌‌‌ای و یهویی و افراط و تفریطی انجام میدم.

ولی یه چیزی رو مطمعنم، تا 20 سال دیگه حتما گواهینامه ام رو گرفتم!

یه خل و چلی مثل خودمم پیدا کردم از این سینگلی در اومدم، که بیچاره خونواده، باید دو تامون رو تحمل کنن به جای یه دونه.


بیچاره‌ها فکر میکردن که میرم یه دختر پیدا میکنم سر و سامون میگیرم ولی نمیدونستن که اینجوری میشه :))

ولی آخرش راضی ان، بالاخره همون چیزی که هستیم پذیرفتنمون و دیگه میدونن کار زیادی ازشون بر نمیاد :).

بعد، تازه 40 رو هم رد کردم. تو 40 قراره یه بار دیگه تازه متولد بشم و اون ورژن خودم رو باید ببینیم چه شکلی میشه که گل بود و به سبزه نیز آراسته میشه :)

مرسی از دعوت:)

زندگی تفسیر این سه کلمه ست :
بازدید : 112
دوشنبه 14 ارديبهشت 1399 زمان : 5:22

سلام

فیلم The Fountain یکی ازون فیلماییه که خیلی همیشه دوستش داشتم. البته که شاید چندین دفعه دیده باشمش و هنوزم یه بخشاییش رو متوجه نشم ولی امروز که دوباره دیدم گفتم یه پست حتما باید راجع بهش بنویسم. این فیلم خیلی مورد توجه مخاطبا قرار نگرفته و فکر میکنم حتی نتونسته به اندازه بودجه اش در بیاره. که واقعا حیفه. ایده‌ی عالی، صحنه سازی عالی، بازی عالی، موسیقی عالی، ولی چون پیچیدس یکم، مخاطبای زیادی نداشته.

کل ایدئولوژی فیلم، جمله‌ی Death is the road to awe هست. که یعنی مرگ راه awe هست. مرگ راه سعادت است مثلا. که awe رو میشه این حس ترجمه کرد:

اون حس الکتریسیته‌‌‌ای که بدن، که وقتی یه صحنه زیبا رو میبینیم هم میتونه awe باشه. یا مثلا خود کلمه awesome که زیاد به کار میره برای هر چیزی، یعنی چیزی که تجربه اش یا دیدنش حس awe رو به همراه داشته باشه. اینجا awe یعنی حسی که آدم تجربه میکنه وقتی به جاودانگی واقعی رسیده باشه.

فیلم سه تا داستان رو نشون میده و دو تا شخصیت توش هستن. خیلی صحنه‌ها تقریبا قرینه و کلوزآپ هستن. یه جایی هم نوشته بود برای درست کردن اون ستاره‌ها و صحنه‌های فضایی از یک تکنیکی استفاده کردن که از مواد شیمیایی زیر میکروسکوپ عکس و فیلم میگیرن. که خیلی جالبه.

توی داستانی که زمان حال هست، دو تا شخصیت Izzi و Tommy دو تا شخصیت متضاد و مکمل داستان هستن.

تامی،

1- مرگ رو یه بیماری میدونه

2- همیشه سیاه میپوشه

3- دنبال حل کردن "مشکل" مرگ هست

4- مرگ رو جدی میدونه چون همسرش، ایزی داره بخاطر سرطان از بین میره

5- میخواد ایزی رو قانع کنه که حواسش به خودش باشه

ایزی،

1- توی داستان‌های قدیمی‌مایاها دنبال معنی برای مرگ میگرده

2- همیشه سفید میپوشه

3- مرگ رو راهی برای رسیدن به awe میدونه

4- با مرگ شوخی میکنه، (که تامی‌ناراحت میشه ازین موضوع)

5- میخواد تامی‌رو قانع کنه که چیز بیشتری بعد مرگ منتظرشون هست.

ایزی بیماره و سرطان داره و تامی‌داره با تمرکز زیادی روی دارویی کار میکنه که تومور ایزی رو بتونه خوب کنه. تامی‌دکتر خیلی خوبیه که حتی رییسشم ازش حرف شنوی داره و خودشم خوب میدونه که درست کردن یک دارو یک شبه ممکن نیست(رییسش حتی بهش یادآوری میکنه) ولی با تمام قدرت میخواد مرگ ایزی رو متوقف کنه و جفتشون جاودانه بشن.

از اون طرف، ایزی، مرگ رو پذیرفته و داره توی داستان‌های قدیمی‌دنبال این میگرده که چی قراره بعدش بشه. ایزی کم کم داره میمیره، مثلا حس‌هاش رو از دست داده و گرمی‌و سردی رو حس نمیکنه ولی ناراحت نیست. انگار میدونه منتظر چیز بزرگتریه.

اینجوری میشه که ایزی میخواد به تامی‌بفهمونه که قضیه چیه.

برای همین یک کتاب داستان مینویسه با 12 فصل و فصل آخرش رو خالی میزاره برای تامی‌که بنویسدش. داستانش رو هم با اقتباس از داستان آفرینش مایا‌ها مینویسه که همونجوری که توضیح میده، توی داستان‌هاشون یه "اولین پدر" بوده که از مرگش زمین و آسمون بوجود اومدن و دنیای ما خلق شده. و توی این داستان، روح ما بعد از مرگ به سمت یک سحابی که یک ستاره در حال مرگ رو احاطه کرده میره "شیبابا"

داستان کتاب ایزی توی اسپانیای قرون وسطی شروع میشه.

تو این داستان، جای ایزی و تامی‌عوض میشه.

ایزی یه ملکه است که دنبال جاودانگیه و توی اسپانیا محاصره شده و راهی نداره. برای همین شجاع ترین سردارش رو که تامی‌باشه میفرسته برای پیدا کردن درخت حیات. که خوردن شیره اش باعث جاودانگی میشه.

تامی‌از اون طرف، سربازی شجاع هست و آرامش و هدف زندگی خودش رو توی مرگ برای اسپانیا میبینه.

این میشه که تامی‌به کمک یک پدر روحانی راهی میشه تا یک معبد مخفی مایا که درخت زندگی توش پنهان شده رو پیدا کنه.

ملکه بهش قول میده که وقتی درخت زندگی رو پیدا کرد، حلقه رو میتونه دستش کنه و با هم جاودانه بشن.

توی داستان سوم که یکم عجیب تره

* حرکت تامی‌توی یک حباب توی فضا،

* در زمان خیلی آینده،

* وقتی که داروی جاودانگی رو پیدا کرده،

به سمت سحابی شیبابا رو نشون میده.

توی این داستان، یک حباب که سفینه ی تامی‌باشه، داره توی فضا به سمت شیبابا حرکت میکنه. تامی‌درختی رو که بالای قبر ایزی رشد کرده، داره با خودش به سمت شیبابا میبره که جاودانه بشه و دوباره زندگی کنن.

ایزی وقتی زنده بود، داستان یه نفر رو تعریف میکنه که وقتی میمیره یه درخت بالای سرش رشد میکنه و میوه میده و پرنده‌ها میوه‌ها رو میخورن و پرواز میکنن و میرن. میگه اون شخص اینجوری جاودانه شده. جاودانگی رو توی مرگ و برگشتن به زمین میدونه . ولی تامی‌اینو تا آخر فیلم هم قبول نمیکنه و دوباره وابسته همون درخته میشه به شکلی که وابسته به ایزی بود. همون قدری که با ایزی دوست داشت جاودانه بشه، الان با این درخته داره سعی میکنه به جاودانگی برسه.

تامی‌با این درخت، که در حال مرگ هست، داره حرکت میکنه و میره بالا به سمت شیبابا.

آخر این فیلم، ایزی فوت میکنه و تامی‌بعد مرگ ایزی اون دارویی که میخواست رو پیدا میکنه که دیگه بدرد نمیخوره. تامی‌بعد مرگ ایزی، میوه درخت خاصی که ایزی بهش داده بود رو بالای قبرش دفن میکنه که بعد سالیان دراز میشه اون درخته.

تامی‌بعد از مرگ ایزی میاد و حلقه اش که ابتدای فیلم گم کرده بود رو روی دستش خالکوبی میکنه، یه جورایی شروع مسیر روحانی شدن این آدم از این جاست که توی چیز‌هایی ارزش‌هاش رو ذخیره میکنه که مادی نیستن و گم نمیشن و نمیمیرن. روی خودش خالکوبی میکنه. و روحش له میشه توی این داستان. از اون طرفم داروی جاودانگی رو پیدا کرده و زندگیش خیلی طولانی میشه. توی فیلم نشون میده که انگار تامی‌خیلی مدیتیشن میکنه و یه ورزشی مثل تایچی داره انجام میده.

انتهای فیلم، زمانی که تامی‌نزدیکه نزدیک شیبابا شده، درختش جونش رو از دست میده. درختی که با خودش اورده بود به شیبابا تا شاید بتونه ایزی رو پس بگیره و وقتی میبینه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، از حبابش خارج میشه و درختش رو میزاره و میره. ولی زمان زیادی طول نمیکشه که اون ستاره‌ی در حال مرگ، منفجر میشه و تامی‌به جاودانگی‌‌‌ای که میخواست میرسه. جاودانگیش، توی سوختن توی شدت نور انفجار اون ستاره نشون داده میشه. و فیلم نشون میده که انفجار ستاره درخت ایزی رو دوباره زنده و شکوفا میکنه.

پس فصل 12 ام اون کتاب اینجوری تموم میشه که تامی، درخت زندگی رو پیدا میکنه و از شیره اش میخوره و جاودانه میشه.

منتها جاودانگیش با اون چیزی که میخواست فرق داره.

وقتی که شیره‌ی درخت رو میخوره از توی بدنش گل و گیاه رشد میکنه و در واقع میمیره. یعنی جاودانه شدنش همون مرگش بوده.

تامی‌میفهمه که درسته که آدم روحانی‌‌‌ای شده و جاودانه شده ولی آخرین چیز مادی که باید بزاره کنار، بدنشه و جاودانگی به معنی بودن تو بدن مادی و توی این دنیا نیست.

فروش اقساطی آیفون (بهترین آیفون ها قسمت دوم)

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 15
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 66
  • بازدید کننده امروز : 67
  • باردید دیروز : 7
  • بازدید کننده دیروز : 8
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 205
  • بازدید ماه : 128
  • بازدید سال : 5471
  • بازدید کلی : 8135
  • کدهای اختصاصی