در ارتباط با انسانها حواست را جمع کن
چون اگر شیشهی من را بشکنی
تکههای شکستهای میشوم که هر کسی را که حتی
برای برداشتنم تلاش کند زخمیمیکنم
در ارتباط با انسانها حواست را جمع کن
چون اگر شیشهی من را بشکنی
تکههای شکستهای میشوم که هر کسی را که حتی
برای برداشتنم تلاش کند زخمیمیکنم
انسانی متفکر را تصور میکنم که به دنبال حقیقت مطلق است
حقیقتی که هیچ گاه تغییر نخواهد کرد
او به دنبال حقیقت ریز میشود و در عمق ماده فرو میرود
تا به ذره میرسد
در آن جستجو به جایی میرسد که دیگر تغییر نمیکند
همیشه همانگونه است که همیشه بوده است
و همیشه خواهد بود
تاجایی که خالق بخواهد از چشمان او
ماده را به چشم ذرههایی از آن شکلی که همیشه میخواسته ببیند
درخت تکامل در نگاه اول ساختهی سوپ آفرینش است که کم کم شکل گرفته و به انسان تبدیل شده است
این درخت، درخت سقوط انسان است
به دنیای پایین تر
دنیایی که در آن همه چیز ایده آل تر است
دنیای حیوانات
دنیای حشرات
دنیای آن چیزهایی که تکان میخورند
و هر چقدر ریز تر میشویم
قدرت اختیار خود را بیشتر از دست میدهند
و همزمان بیشتر به مرکز دنیای خود نزدیک میشوند
برای آهو و شیر دشت، بودن غذا خوردن و شکار کردن و شدن است
برای گاو شیر ده بودن، در محیط بستهی انسان بودن و غذا را تبدیل به شیر کردن است
برای یک ملکهی زنبور عسل
آفرینش و وجودش بودن در مرکزی گرم
و درست کردن تخمهای زنبورهای دیگر است
در لرزش بودنشان تک تک اجزاِ کلونی را حس کردن
کاری بسیار طاقت فرساست
کاری است که با دنیای پر از حواس پرتی ما متفاوت است
دنیایی است که در آن هیچ انتخابی وجود ندارد
بودن در یک چارچوب مشخص
برای مدتی طولانی
با المانهای بسیار محدود
برای ملکهی زنبور عسل آنچه در اطراف کلونی اتفاق میفتد قابل شنیدن است
احساس ملکه، قفل به جریان پیوستهی اتفاقات بیرون است
همیشه و همیشه
خطرات، افزایش تعداد،غذا، آمار
تصمیمها
همه و همه
زندگی انسان بعد از مرگبیرون آمدن در یک فرم جدید آفرینش است
یک زنبور دیگر، یک مگس دیگر
هرچقدر پیچیده تر، تبدیل به موجود ریز تر
هرچقدر بیشتر از درخت میوهی دانش گاز بزند
بیشتر سیستماتیک فکر کند
بیشتر به موجودات ریز و پیچیده تبدیل میشود
و در آن فرم آفرینش
در فرمیکه از نگاه آزادی خواه انسان
شبیه زندان است
به نوعی آرامش خواهد رسید
آرامشی که از محدودیت چنان گونهای است
که درک آزادی و تصمیم گرفتن را از او میگیرد
و به او بودن بدون احساس نقصان میدهد
و این گونه است که ما از بهشت خدا سقوط میکنیم
در بهترین حالت انسانی دیگر خواهیم شد
و آنچه انسان بودن است را تجربه میکنیم
و در بهترین حالت، از نگاهی دیگر
به یک نوع بودن مکانیکی و ماشینی تبدیل میشویم
و یک قدم دیگر به درخت تناقص اضافه خواهیم کرد
بودن
آنها که پس از ما خواهند بود به گذشته نگاه خواهند کرد
و ذراتی از لحظههایی که ما تجربه کردیم برایشان خواهد بود
و ما که از گذشته میآییم،
آیندهی شناور که از ذهن و دنیای تخیلمان شکل میگیرید میبینیم
لحظه محل برخورد این دو جریان است
قضاوتی که از لحظات امواجی به جریان میاندازند
و احساساتی که توسط موجود آگاه تجربه میشود
موجودی که آینده را میسازد
و در لحظه به دنبال قدرت اختیار خود است
که تا چه حد به تجربهای که میشود
کنترل دارد
یا جریان بیرون
جبر اختیارش را به دست میگیرد
و لحظهای عادلانه شکل میدهد
که در آن معادلهی خلقت که از دو سو در حال حل شدن است
از هر دو جهت به جواب میرسد
و جوابی که آنچه باید را شکل میدهد
اقتدار،
شرابی که مردان برای مست بودن از آن
حاضر هستند نه تنها جان خود
بلکه جان خانواده خود را فدا کنند
ولی پیش از هر چیز
مردمیکه اگر خدا بخواهد
جانشان را حفظ خواهد کرد
و اگر نخواهد، برای عمر کوتاهشان
هدفی والا ترسیم میکند
چه چیزی والاتر از فدا شدن در راه هدفی که
آرمانی است؟
برای اقتدار!
حاضر هستند که رسیدن تیغ به استخوان را ببینند
ولی کوتاه نیایند
کسانی را دوست داشته باشند که خود را بر زمین میزنند
کسانی را دوست داشته باشند که به رنج خود
از خودشان کمتر هستند
چه کسی حساب بالا و پایین را دارد؟
در انتها آنچه میماند
گویی که اقتدار است
https://www.youtube.com/watch?v=Fc7XWW_Ehb8
در مراسم جایزه نوبل چند سال پیش، Aurora نمایشی داشت که با آنچه به طور معمول از مراسمهای اینچنین انتظار میرود متفاوت بود.
جایزه نوبل جایزهای است که نتیجهی مدت زیادی از یک فعالیت متمرکز که نتیجهای تاثیر گذار داشته است و انتظار میرود که
موسیقیای که برای این مراسم انتخاب میشود موسیقی فرهیختهای باشد. سمفونیهای پیچیده و با نام و نشان
ولی موسیقی Aurora، که در آن زمان کمتر از 20 سال سن داشت موسیقی مدرنی بود که با آنچه گفته شد متفاوت بود.
موسیقی که در آن از خوابی که در 7 سالگی دیده بود صحبت میکند. و به این جا میرسد که میگوید "هیچ کس نمیداند"
کمیبرای من عجیب بود که همچین موسیقیای برای همچنین مراسمیانتخاب شود.
چرا که موسیقی باید انعکاس آنچه در حال اتفاق است باشد.
ولی بعد با خودم فکر کردم و فکرهایم را کنار هم گذاشتم
چگونه است قبل از این که یک نوزاد درگیر جزییات و محدودیات این دنیا شود؟
آگاهیای که از آن صحبت میکنم شبیه نور سفیدی است که هنوز به منشور برخورد نکرده است تا شکسته شود به رنگهای مختلف
احساسات اولیه
احساساتی مثل احساس تو خالی بودن و نیاز به غذا. گرسنگی پیش از آگاهی به داشتن بدن
مفاهیم اولیه
مفاهیمیمثل دوگانه بودن تجربه. داشتن درون متمرکز و بیرون تکرار شونده.
ارتباطات اولیه
ارتیاطاتی مثل فهماندن این که نیازی به یک موجود خارجی است که نیاز ما را برطرف کند. تقلا کردن و اعتماد به این که جوابی دریافت خواهد شد.
پیچیده است
و کم کم انسان در خودش تغییر میکند و به مفاهیم گستردهی بیرون متصل میشود و جزیی تر میشود
جزیی تر میشود در دامنهای که برای تعریف شده است و در دنیای بیرون به صورت مرئی وجود دارد و از آن صحبت میشود.
الکترونها، کوآنتوم، فیزیک ذرات
مفاهیمیکه سنگ بنای آفرینش را با کاشیهایی پر میکنند
که در کنار هم این تصویر یکنواخت را میپوشانند
و برچسبهایی بر آن میزنند که آن را بهتر از آنچه که هست میکند
چیزی که قابل هضم برای ذهن باشد
چه چیزی بهتر از یک گاو است؟ استیکی که قابل خوردن باشد؟
این دور شدنها برای من در تضاد با طبیعت است
ولی طبیعی است که دور شویم
برای ذهن قانع کننده است که دور شود
ذهنی که بالاترین آرزویش میتواند این باشد که
نیازی به بدن نداشته باشد
تا به هرچه میخواهد فکر کند
بدون این که نیازی به تامین نیازهای بدن باشد
آرزوی ذهن کودکانه این است تا هر کاری که میخواهد انجام دهد
شخصیتی که درونش هستم گرفتار بند و افساره
افسارها با اصرار به شخصیت باز نمیشه
اونها با غیر عادی بودن درست میشه
عادت رو به کنار گذاشتن
تصادفی بودن
آن چیزی که از بقیه در ذهن دارم
به کسانی که احساس نزدیکی میکنم
همه و همه با هم و بدون هم
باید از ه باز بشن
و هر کدام جداگونه برسی بشه
و بعد با هم بررسی بشه
در جمع، دوتایی، چند تایی، از دور، در فاصلهای از یک اتاق
او صدای وجدان من شد
کسی که احساس میکردم اشتباه است
صدای وجدان در یک قدمیصدای خداست
و اکنون که رفته نمیتوانم به اون دستیابم
بخشی از او که من است
بخشی از من که برای فهمیدن او، به او تبدیل شد
و دیگران مرا دیدند در حالی که او بود که از درون من به بیرون خودش را نشان میداد
زخم سرخ رنگی بر روح من
با نشان دادنش به بیرون کم کم از زندانش آزاد شدم
اکنون من هستم
بدون او
ولی با من بدون او تفاوت بسیاری دارم
تفاوتمان این است که در جریان گذراندن آنچه او به من میداد از وجودم
دوست داشتنی که او به من داشت را آموختم
با دوست داشتن دیگران
شاید مصاحبهی اخیر ایلان ماسک و ترامپ را در دفتر Oval کاخ سفید دیده باشید
میدانم که ترکیب کسی که بیزینس خوب میداند و کسی که مشکلات را حل میکند
ترکیب خوبی است.
سلام
عشق به ما میگوید که آن کسی که بیشتر از همه دوستمان دارد
خود را سپر میکند برای تبدیل شدن به چیزی که بیشتر از همه
از آن احساس تفاوت میکنیم
جوری پارادوکس است ولی جوابش این است که تنها
آنهایی میتوانند عشق پذیرفتن را تجربه کنند که به خودشان عشق داشته باشند
چرا که هر کسی که دوستشان داشته باشد
حتی بیشترین مقدار دوست داشتن
در بهترین حالت میتواند آینهای شود
از آنچیزی که از خود احساس میکنند
بهترین چیزی که معشوق از خود احساس میکند
بهترین چیزی که معشوق از خود درک میکند
بهترین چیزی که معشوق خود را شایستهی آن عشق میبیند
از فدا کاری صحبت نمیکنم
فداکاری مختص مادر و زن درون مردان است
و انسانهایی که پدران ناخوانده شان
برایشان سرنوشت فداکارانه نوشته اند
چون پدرانشان یا نبودند، یا این که فرصت نوشتن نداشتند
من از عشق بین زن و مرد هم هنوز صحبت نمیکنم
از عشق صحبت میکنم
آنچه بیرون میگذرد و آنچه در درون است
مشابه اند
بیشتر از آنچه بیرون است در درون رخ میدهد
بیشتر از آنچه درون است در بیرون دیده میشود
این دو روی سطح به هم میرسند
سطحی که میتواند مواج باشد، در جریان باشد، آرام
یا سفت و سخت
چهرهای که رویهی سختی نداشته باشد
همواره در حال فوران است
آنچه در درون میگذرد باید در ظرف درون جا شود
وگرنه مثل آتشفان یا مثل آتشنشان
از خشم و یا برای جلوگیری از خشم فوران میکند
فورانش چیزهایی را به بیرون میریزد که از درون او ناشی شده است
احساسات عمیقش
احساساتی که نتوانسته تا الان آنها را سر و سامان بدهد
-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-=--=-=--=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
جایی نوشته بود
دوست داشتن ساده است
و دانستن این که دوست داشته می شویم یا خیر، سخت نیست
گاهی احساسات عمیق ماست که باعث میشود
شخصی نخواهد خود را درگیر دوست داشتن ما کند
-----
ولی گاهی پس زده شدن مورد سوال است
و سخت تر این است که از فرهنگی برخواسته باشیم
که داستان خود آزاری عشق مجنون، در قاب طلا گرفته شده باشد
باید ترمیم و رفع مشکلات درونی در صدر اولویتها باشد
مشکل این است که در قالب انسان. به طور عادی، نمیتوان دانست که مشکلی وجود دارد.
برای بقا، زخمهای روح بی حس میشوند در کودکی
و کم کم به فراموشی سپرده میشوند در حالی که اسکارهای آن زخمها
بدنهی روح را پر کرده اند
همکارم از مقالهای سخن گفت در مورد قدرت اختیار و این که چقدر تصمیمهای ما تابع محیط است
بنظرم انتخاب "تلاش برای حل مشکلات"، یا "سر کردن با مشکلات" نمودی از قدرت اختیار است.
تعداد صفحات : 1